تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

 

 

 

چرا بارون نمی یاد...؟

 

چرا این شهر انقدر کوچیک و تنگه؟

چرا این اوتوبانای لعنتی تا این حد خاکستری و غم زدن...؟

 

چرا بارون نمی یاد...؟

 

لعنتی، مگه اردیبهشت نیست؟پس چرا هیچ تلاشی نمی کنه؟

دیوار تنهایی محکم تر از هر لحظه پابرجاست...

" انگار برنخواهند گشت روزهای خوب آدمیت..."

انگار این روزگار جدیدمه، این آدم آهنی خرفت...

این مصلوب ساعت؛   دقیقه     ثانیه...

محبوس چیز مزخرفی بنام " برنامه "...

و دور تسلسل...

وای!

 

چرا بارون نمی یاد...؟

 

که بشکنه تصویر منجمد این روزای منفورو...

این روزهایی که به چیزی شبیه صفحه ی روزگار میخکوب شدم و می گذرن...

می گذرن تصاویری که واسه رسیدن بهشون دست و پا می زنم اما...

 

دستها...

 

              پا ها...

 

 

                             میخ ها...

 

( شکنجه ای مضاعف!)

 

چرا بارون نمی یاد...؟!

 

 

 

پ.ن: کاش هیچکس نفهمه چی می گم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 18:59  توسط ستاره خاموش  |