
چرا بارون نمی یاد...؟
چرا این شهر انقدر کوچیک و تنگه؟
چرا این اوتوبانای لعنتی تا این حد خاکستری و غم زدن...؟
چرا بارون نمی یاد...؟
لعنتی، مگه اردیبهشت نیست؟پس چرا هیچ تلاشی نمی کنه؟
دیوار تنهایی محکم تر از هر لحظه پابرجاست...
" انگار برنخواهند گشت روزهای خوب آدمیت..."
انگار این روزگار جدیدمه، این آدم آهنی خرفت...
این مصلوب ساعت؛ دقیقه ثانیه...
محبوس چیز مزخرفی بنام " برنامه "...
و دور تسلسل...
وای!
چرا بارون نمی یاد...؟
که بشکنه تصویر منجمد این روزای منفورو...
این روزهایی که به چیزی شبیه صفحه ی روزگار میخکوب شدم و می گذرن...
می گذرن تصاویری که واسه رسیدن بهشون دست و پا می زنم اما...
دستها...
پا ها...
میخ ها...
( شکنجه ای مضاعف!)
چرا بارون نمی یاد...؟!