چه روز ی بود...اون سال!
گمونم 1368 بود...
یادمه، خیابونا خلوت بود و همه جارو برگای زرد و نارنجیه درختای چنار پوشونده بود...
بارونم یه ریز می بارید از شب قبلش...
صبح بود گمونم...
چه هوا سرد بود اون سال...
۱۳۶۸، آبان بود اومدم،
آدما لبخند می زدن، من اما نمی فهمیدم...
حالا اما من لبخند می زنم، آدما نمی فهمن!
آدما به تعبیرات مختلف خودشون آرومم می کردن...
حالا هم گریه می کنم،
اما انگار تعبیری براش وجود نداره...
۱۳۶۸ بود، آبان بود که اومدم...
