این روزا دلتنگ یه چیزی یا یه کسی یا یه جایی ام، که خودمم نمی دونم چیه و کیه و کجاست...
این روزا دائم یه بوی غریبه ، شایدم آشنا مشاممو پر کرده.
این روزا همه چیز مزه ی آب آلبالو می ده...همه جا شبیه همه.کوچه های قدیمی و باغای پر از درخت!
این روزا همه چیز نوستالژیکه...
این روزا، صبحا و شبا همیشه عصره!...
این روزا دلم می خواد همه کار بکنم و هیچکاری نمی کنم...این روزا همه ی رویاها و آرزوهای دورم نشستن نوک دماغم تا من ببینمشون اما هی بخورم زمین...
این روزا دلم می خواد به همه ی آدما بگم : "خفه شو!" مهم نیست کین و چی می گن...
این روزا کمتر سرم درد نمی کنه...دلم می خواد این تخت خوابو آتیش بزنم بس که باهاش رفیق شدم...این روزا!
این روزا رو دوست ندارم...هیچ خوب نمی گذره...

راستی این روزا اتفاقی یه روزش شده ۱۸ تیر!...و ما نشستیمو تماشا کردیم...
یکی بهم می گفت: فکر می کنم تو تا 43 سالگی زندگی کنی!!
من سکوت کردم...اول خوشحال شدم چون خیلی بهتر از چیزی بود که خودم پیش بینی کرده بودم. همیشه تو تصوراتم آخرش یه پیرزن ۸۰ ساله ی خسته بود که منو می ترسوند آدمی که وامونده بود از زندگی...
ولی بعد ترس برم داشت...چهل!چقدر غریب!!چهل...حتی تلفظش هم سنگین بود!چقدر زیاد...فکر کن!
- چند سالته؟---: چهل سال!
نه... خیلی غیر عادی به نظر میاد...
چرا بعضی چیزا تو چارچوب طبیعیه خودشونم انقدر غیر طبیعین؟؟؟
نمی دونم چرا انقدر حرفشو جدی گرفتم...

داستان گرداب انقدر خوبه که آدم دلش نمی یاد به فیلم ایراد فنی بگیره...هر چند که ایرادی هم نداره!
بعد از فیلم تازه فهمیدم که چقدر هدایت رو دوست دارم...