چه دردناک می شود هستی آنگاه که چشمان آزادی را نیزه های جهالت این نامردمان کورکند.
آنگاه که تمام صبح های بهاری با نفسهایشان آلوده می شود...آنگاه که بهار هدر می رود...
چه خسته می شوم آن روز که فریادها بی ثمر می شود...آن روز که نگاه ها بی اثر می شود...
خورشید های کوچک امید در آسمان خاکستری وجودم دائما در کسوفی سخت خاموشند،
در سایه های عظیم آن پیکرک های شیطانی...
سنگینی زمان همه چیز را له می کند واین روزها می گذرند،می گذرند بی اعتنا به ما که
سرگردان بر درگاه شب جا مانده ایم و در این بی خاطرگی های گذران غوطه وریم...
کله های گنده با مغز های فشرده راه را بسته اند...حجمی از فضایی خالی...
تو می مانی، صداقت و سادگی ات
بیهوده است، چه باید بود؟چه باید شد؟شاید...

در این تمامیت ویران شده جز مزارهای سنگی آرزو چیزی مگر یافت می شود؟...
کجایی آزادی؟آزادی؟...
یکی بیاد برام معنی کنه این واژه ی آزادیو...یکی که لمسش کرده...آی مرده ها با شماهاما!
