تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

چقدر زودتر از چیزی که زندگی می کنی، می گذره...چقدر زودتر از اینا باید دعای سال نوی پارسال رو امسال هم تکرار کنیم...اینبار بلندتر.

اشتباه از کجاس؟چرا برآورده نمی شه؟حالا اگه نه، چرا انقدر بد تر می شه؟...

نه...سال نو نباید انقدر سیاه حرف زد!(چرا؟)

86 شروع می شه...و 85 با تمام خوبی ها و بدی ها می ره،می ره به صندوقچه خاطرات!!!!(چه کلیشه ای)...و دیگه نمیاد...چه غریب!

خدا نگهدار...نگهدار؟!چه فرقی داره؟

85 با تمام مرگهاش، عشق هاش، دوستی ها و دوشمنی هاش...تموم می شه...

امسال سر سال تحویل یه سری از آدما دیگه نیستن...روحشون شاد...چه آزادی پاکی!

نمی دونم چرا این روزا چیزی که خیلی فکرمو مشغول می کنه اینه که سال دیگه این موقع کیا نیستن؟کیا رفتن؟...

چه دلم تنگ می شه واسشون...

چقدر گنگ و مبهم گذشت این 85...هنوز هم که می گم85، برام یه عدد جدیده...انگار سال 85 هنوز نرسیده!

با اینکه از این سالهایی که می گذره هیچ دلخوشی ندارم، اما نمی تونم با نوروز انقدر بد باشم!

نوروز انگار یه رسم خوشایند، که تو این روزگار سیاه یادمون بندازه، نو شدنی هست، بهاری هست، زندگی سبزی هست.

هر سال جدیدی که میاد تو امید واری که سال بهتری باشه، آخه غیر از این نمی شه...نمی تونی خودت تلخیشو پیشاپیش تایید کنی...!

بازم میگم: کاش این دفعه 86 واقعا اون چیزی نباشه که پیش بینی می کنیم!کاش حداقل یه سال امن باشه!واسه همه ایرانیا...واسه همه دنیا،امن و قابل اعتماد...

 new year

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 19:4  توسط ستاره خاموش  | 

 

دستت را بی اختیار آنقدر می فشردم که صدای شکستن استخوانهایمان را می شنیدم و...همچنان لبخند بود که بر لبانم می درخشید.

هوای مسموم و حفاظ های بلند...
چه می کند با من این روزگار، چه تنگنا های عظیمی...
چه دو راهیهای غریبی...
گاهی تو باید بگویی چه کنم، در می مانم...
چه احساسات پاکی که قابل درک نیست، میفهمی؟ احساسات گندیده ی من درک نمی کند این بازی ها را...
تلاش کن، تلاش...
سعی کن یاد بگیری،
احساسات آدمها پیچیده است، پیچیده تر از این قبیل دوستی ها...قبول داری؟
لرزش دستانمان، نفس های بریده مان، همه گواه بر راست بودن ماست...
اما...
همیشه پایان واقعیت مثل فیلمها نمی شود...دراماتیک، زیبا، بی دردسر.
دوستیهایمان خیلی زودتر از آنچه که فکرش را کنیم تمام می شود و می رود پی کارش...تنها نگاه ها و صدا هاست که می ماند...
کاش با ظرافت تر حرف می زدیم...نه با صراحت،
حتی نه با صداقت...
چقدر سخت است بعضی چیزها...با تمام صبوری ام نمی توانم سر خم نکنم و اشکی نریزم، پاهایمان معنای حرکت را از یاد برده اند؛
لبهای ما به حرفی باز نمی شود...
تنها چشمانمان ملتمسانه به هم می نگرند...و دلی که هنوز فکر می کند همه چیز تمام شده است.

من به پروانه شدن نمی رسم...

چقدر شخصی بود...هیچوقت نمی خواستم این پستای شخصی رو اینجا بذارم...اما مگه من جز اینجا کجا رو دارم؟
یه موقعی می رسه که حس می کنی داری می ترکی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 20:38  توسط ستاره خاموش  | 


وای از غرور تو وای از حماقت تو...دریغ از جان ما...دریغ از جوانی ما...
بس است قمار، شرط بندی بر سر زندگی...
شما بازندگانید، ما هم قیمت قمارتان...که می رود در دستان حريفتان.
ما را می خرند ما را می فروشند....ما همانیم که از خشممان تاریخ می لرزید....
ما را، هر آنچه داریم را، نابود می کنند...ما نگاه می کنیم...با صدا نا آشنا می شویم، با فریاد...ما وارثان کورشیم.
سایه هایتان پوشانده مارا...چشم ها دىكر نمی بینند مارا...شما را که ببینند انگار برای همیشه کور می شوند...
خودت را به زحمت نینداز...صلح را چوب حراج می زنی؟قیمت ات پایین است...کسی آنقدر پست پیدا نمی شود صلح را بخرد از تو؟
چه کارها که نمی کنی...آنچه می خواهی چقدر پلیدانه است که در جنگ می جویی اش؟
چرا بساط ات را اینجا پهن کردی؟چه شد اینجا را برای نقشه های شومت پسندیدی و...هر چه داشت فدای راهت کردی...
برو...برو از سرزمین من...برو دیار دیگری را ویران کن که بیابان کردی ديارم را...
آب نمی خواهم...تشنه خواهم ماند...فقط تو به من آب نده، که شوره زار کردی زمینم را...
برو و بتهایت را ببر، بت ها و برده هایت را ببر...
نامهایتان هم دیگر کاری نمی تواند برایتان بكند حضرات!

امان از

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 22:21  توسط ستاره خاموش  |