تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

((سپندار مزگان))

سپندار مزگان...

    ((حیف از این روز که بی عشق به شب آمد‌...ای عشق...کاش

     خورشیدتو آغاز کند فردا را...))    

     پاینده باد ایران

     پاینده باد عشق...

((با شمام با معرفتا! محض رضای عشق دیگه آفتابو جیره بندی نکنید...فرصت عشقو از ما نگیرید))

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 19:0  توسط ستاره خاموش  | 

 

"تولدت مبارک!"

در ژرفای صدایت چیزی نهفته است...

سری نهان است...

در ژرفای صدایت دنیاییست پر از احساس

 در زلال بی کرانش ماهی های نقره ای می رقصند...
 
در افق نگاهت خورشید طلوع می کند و
          
پرندگان با هر کوچشان تازه می شوند...

                                            در ژرفای صدایت...

  انگار واژه ها خجالت می کشند...می خواهم از تو  بنویسم، پس واژه های طلایی ام کو؟   
دنبالشان می گردم...اما آنها در پس و پیش ذهنم قایم می شوند...
در عوض هر کدام به نیابت از خودشان ترانه ی نابی را می فرستند در سردر ذهنم...انگار می خواهند بگویند:((بیا...این هم یک دنیا واژه ی طلایی...آن هم با صدا یک مرد نازنین...)
)


"ای تبلور حقیقت"

نه، نمی شود...
می خواهم به اندازه صد سال آرشیو وبلاگم، برای تو نوشته شود...می خواهم انقدر بگویم تا خوابم ببرد...مثل همیشه که شبها آنقدر گوش می دهم تا پلک هایم گرم می شود و...وقتی که بیدار می شوم انگار که چیزی را از دست داده باشم.
خوب می دانم...این ناتوانی، این لکنت، این گم کردن واژه ها... می دانم امشب همه گرفتارش شدیم... این حال و روزآدمهایی ست که شیفته ی عشقی بی تعریف اند.

شاید ساده ترین جمله ها بهترینها باشد... قبل از اینکه کسی رنگ و بوی مبالغه را به آنها داده باشد، اولین بار برای ناب تری معنیشان به کار رفتند.
جملاتی مثل: "میلادت مبارک... ."
سعی کردم به چشمانت خیره شوم و بفهمم در چه اندیشه ای هستی... شاید با آنها بشود چیزی نوشت برای امشب...اما نگاهت آنقدر عمیق بود که در آن غرق شدم... و چه پرسش های بی جوابی ...


"تو منو از شب گرفتی"

می دانم؛ چیزهایی که می گویم قابل فهم نیست! من احساساتم را می گویم... عمیق ترین هایشان را... سخت است؛ باور کن، نا جیه عاطفه ی من...

 "من آن موجم که بی تو آرامش ندارم..."

"تو منو دادی به خورشید"

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------

 "به این بهانه..."

اگر نگاهي به اطراف خود بيندازيم و نقاب بي تفاوتي را از صورت برداريم ، خواهيم ديد كه در بستري از معضلات اجتماعي به سر مي بريم . مشكلاتي چون مواد مخدر ، طلاق ، فساد اخلاقي ، بزه هاي اجتماعي ، خودكشي ، كودكان خياباني و دختران فراري .. ؛ مواردي هستند كه اگر از آنها رنج نمي بريم ، نمي توانيم به سادگي نيز از كنارشان بگذريم . از كنار انسان هايي كه مسلما عزيزِ خانواده اي هستند و نياز به همياري هرچند اندك ما دارند .

گرچه ما انسان هايي با عقايد و افكار متفاوت هستيم _ اما در راه رسيدن به اين هدف بايستي جدا از هر اعتقاد و باوري كه داريم _ در كنار هم باشيم . هدف ما در اين راه ، افزايش آگاهي جامعه نسبت به معضلات ياد شده مي باشد و در اين مسير به دنبال آموختن هرچه بيشتر از يكديگر هستيم . تا با انتقال اين تجارب به همراه اصول يك زندگي سالم به هم وطنانمان ،  همه با هم به جامعه اي با معضلات اجتماعي كمتر برسيم .
لذا پيوستن به اين حركت خودجوش نيازمند هيچ شرطي نيست و تنها با قرار دادن این متن در سايت ، وبلاگ و يا گروه هاي خبري رسميت پيدا مي كند .اينك هر كدام از ما حامیان این حرکت ، با هدف به بار نشستن اين نهال خود روييده  دستان پرمهر شما را مي فشاريم و چشم امید به همدلي هرچه بيشتر قلب هايمان داريم .

همدلان:

فریاد

ترانه بازی

یاور از ره رسیده

هواداران داریوش

یه عشق داریوش

من فقط برای سایه خودم می نویسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 0:20  توسط ستاره خاموش  | 

قصه ی غربت و سرگردونیامو
برای پنجره ها زمزمه کردم
هر نفس با شبای ابری و دلتنگ
غصه هام و بی صدا زمزمه کردم
دنبال یه نیمه ی گمشده بود
که با هم یه سیب کامل و بسازیم
دنبال حریفی بودم که من و اون
زندگی مون و به پای هم ببازیم
گشتن و گشتن و تا همیشه گشتن
به همه پنجره ها سرک کشیدن
قصه ی من و تو مثل مهر و ماه
جستجو حتی برای نرسیدن
یه ستاره ام یه ستاره غریبه
گوشه ی یه کهکشون بی نهایت
راه و گم کردم و سرگردون و تنها
وسط یه آسمون بی نهایت..

یکی به من بگه چرا این آهنگ انقدر قشنگه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:12  توسط ستاره خاموش  | 

 

حرفهای ناآشنایی نبودند آنچه که می شنیدم...اما بارها و بارها هم که شنیدم انگار به خود رنگ تکرار نمی گرفتند...هربار تازگی داشتند، لحنشان هر بار زیبا ترمی شد...

ناجي عاطفه ی من...

چه زیبا می خوانی...چه زیبا گریه خواهم کرد با خاطرات بچگی ام...
چه زیبا بزرگ خواهم شد در پناه یک صدا...

بی صبرانه به انتظار نیمه ی تاریک این زمستانیم که از روشنایی اش تنها ما خبر داریم و از خود بی خود می شویم...به این روشنایی نیاز دارم، در این تاریکیه عجیب روزگار... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 0:25  توسط ستاره خاموش  |