تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

من با آدمها روبرو می شدم...لبهام یخ می زد، حنجره ام خشک می شد و عطشم زبونم رو می سوزوند.صدام خس خسی بیش نبود.اونا رو که می دیدم می خواستم فریاد بکشم...نعره بزنم...بگم که این راه غلطه...اینی که میگین غلطه...اینی که می خواین غلطه.اما صدام قبل از بیرون اومدن مثل صدای یه مرده یا یه آدم دمه مرگ فقط یه تمنای کهن بود...آرامش.
اما اونا نه منو می دیدن، نه می شنیدن...زیر پاهاشون له می شدم...صداهاشون تکه تکه ام می کرد و با نگاهشون منجمد می شدم.
تو خیابونای بارونی راه می رفتم و تو ویترین مغازه ها دنبال لباسهای مرئی کننده می گشتم.
تو کافی شاپا روی آخرین و دورترین صندلی خودمو قایم می کردم و نوشیدنی می خوردم...و تو دود سیگارا محو می شدم.
چیزی برای گفتن بهشون نداشتم...آخه اونا اصلا گوشی نداشتن که حرفامو بشنون.نمی دونم آفرینششون ماله چه دوره ای بود که جای گوش دو تا دهن گنده داشتن...می گفتن و می گفتن... حرف حسابم نبود، خزعبلاتی بود که دیوونه می کرد...خوردت می کرد، و با همین حرفای محمل و بیهوده دنیا زیرورو می شد...
حرفایی که تو وجودم تنها یک حس رو بر می انگیخت: حس مبارزه، جنگیدن و متقاعد کردن...
اما من که صدا نداشتم اونا هم گوش...
اونقدر منو از خودشون رونده بودن که برای مبارزه کردن می تونستم راه دیگه رو هم انتخاب کنم...کشتن.
آره می تونستم، باور کن... .

I just want something I can never have...
آدمها...
توشون تک و توک کسائی پیدا می شدن که بشه براشون محبت کنار گذاشت...کسائی که با نگاهشون بفهمی اصلا نیازی به صدای از دست رفته ات نداری؛ اما همونقدر که وجودشون بین اون آدما عجیب بود رسیدن به اونا هم همونقدر عجیب بود...
قبل از اون هر روز توی ایستگاه اتوبوس عاشق می شدم و فردا شخص مورد نظر یا رفته بود یا نیومده بود یا گم شده بود...اما این بهترین حالت بود...بهتر از وقتی که اونارو در حال دعوا کردن سرجا تو اتوبوس می دیدمو به اشتباهم پی می بردم...به اینکه اونا هم جای گوش دوتا دهن اضافه دارن.
اما تو اون شهر خاکستری هنوز هم کسی بود، کسی که با من هم دوره بود...کسی که جای دهن یه گوش دیگه هم داشت...حتی جای چشماش.
اونم از اون موردهای عجیب و غریبی بود که روزگار منو برده بود زیر تاریکی...زیر تاریکیه یه سایه...سایه ی یه سوال...سوالی که همه ی فکر و ذکر من رسیدن به جوابش بود و فلسفه ی وجودش...
چرا نمی شد؟ چرا بعضی چیزا غیر ممکن بود؟...
باور کن چیزهایی وجود دارن که غیر ممکن باشن، حتی اگه تو بگی نه...باور کن.

-------

این آهنگ تیتراژ فیلم هم نفس ِ...دلم می خواد همه گوش بدن...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 23:53  توسط ستاره خاموش  | 

زندگی مثل یه شهر می مونه که آدم از دید یه خدا بهش نگاه می کنه...
از بالا همه چیزو خوب می بینه...همه ی کوچه پس کوچه ها...بن بستا...تو خونه ها...
اما نمی دونم چرا همیشه از راههای اشتباه می ره تو خونه های بی چراغ...می خوره به ته بسته کوچه ها...غصه می خوره...فریاد میزنه...نابود می شه...به خدای شهر می گه نجاتم بده اما...


"از روزنه ی آزادی..."       ***

دیروز از جلوی بتهوون رد می شدم یهو هوس کردم برم تو و چند تا نوار بخرم...
دلم خواست برم قسمت نوارها و آلبوم های قدیمی...
مدتها بود دنبال کاست ((سکوت سرشار از ناگفته هاست)) بودم...نواری قدیمی که سی دی هم نداشت.
دکلمه اشعار مارگوت بیکل با صدای استاد دکلمه، احمد شاملو. اولین بار که گوش دادم انقدر لذت بردم که تا شب چند بار گوش دادم تا خوابم برد...
موسیقی بین اشعار انقدر آرامش بخش و فوق العاده است که آدم سیر نمی شه...پیانوی استاد بیات و شاملو که می خونه:
((عشق ما نیازمند رهاییست
نه تصاحب...))
تصمیم گرفتم برم چند تا از این نوار بگیرم و به آدمای دوروبرم هدیه بدم...
نوار بعدی نواری بود به نام ((از روی سادگی)). اینو قبلا هم شنیده بودم اما نداشتمش.
آلبومی که خواننده اش اونو به محمد نوری تقدیم کرده و توی جلدش نوشته: ترانه هایی خوانده ام، از سر دلتنگی، با امیدواری، از روی سادگی...
ماله ساله هفتادونه...آوای حنانه.
((امشب از فاصله ی بین دو موج ماهی نقره ای یاد تو را می گیرم،
 ماهی نقره ای یاد تو را می گیرم...
امشب از پشت سرا پرده ی ابر ماه را می دزدم می گذارم به سر سبز سپیدار بلند...))
در کل به نظرم کار سنگینی اومد، یا به قول خواننده اش:(( سرشار از متانت و فروتنی...))
صدای مهران مدیری به نظر من بی عیب و نقصه...و باز هم موسیقیه بابک بیات وفردین خلعتبری.
((کلاسیک و رویاها)) که آثار کلاسیک موتسارت، باخ، ویوالدی....و از مجموعه مدیتیشنه...اونم چیز عجیبی بود.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 19:9  توسط ستاره خاموش  | 

چه لذتی بیشتر ازپیدا کردن گلهای خشک شده ی قدیمی بین صفحه های دیوان فروغ ؟
15/ دی /1313 پرنده ای که پرواز را بخاطر سپرد...

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد"

((یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس، نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند؟
این انفجارهای پیاپی و ابرهای مسموم، آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس... .))
-------------
امروز 40 روزه که از پرواز بابک بیات می گذره...پرنده ی مهاجر موسیقی ایران...
دلم گرفته...
نباید فراموش بشه...
مراسم 40 ام استاد بیات هم تو تالار اندیشه است فکر کنم ساعت 3 بعد از ظهر.                                     (حسابان فردا چه اهمیتی داره؟)

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 1:24  توسط ستاره خاموش  |