پاییز تمام می شد...پاییز خاطره ای بود از تو...اما نباید تمام می شد...هر چیزش نشانی بود از تو...
برگهای خشک و خسته در نهایت مردنشان هنوز زیبا بودند، و در عمق زلال آبها، شناور، به دنبال تو می گشتن...
چشمها همه در حسرت دیدن مهتاب، شبها ابرها را می کاویدند تا روی ترا ببینند...
جنگلها صد رنگ می شدند...زرد...نارنجی...قرمز...از بی تابی بود...بی قراری برای تو...
تو نبودی اما...
پرنده ها مایوس مانده بودند...سرد و یخ بسته.
بالهایشان دیگر جان نداشت بس که در پی تو باز و بسته شده بودند...
آنها هم رفتند...
آنجا تنها تک درختان خشکی مانده بودند...بی برگ، بی پرنده...بدون محبت دستان نوازشگر تو...تن لختشان از ترس زمستان می لرزید.
باد برایت می خواند و باران هم صدایی می کرد...هنوز پاییز بود...من که باور داشتم.

همه ی آدمها با آسمان قهر بودند...و آسمان با زمین.
سرمای لذت بخش پاییز کم کم مرگ آور می شد...اشکها یخ می بست...قلبها سنگین بود.
اگرچه آتش تو، درونم تمامشان را می سوزاند...اما مردم دیگر، باور کرده بودند که خورشید دروغ بزرگیست...
چه یاس بی نهایتی هر روز و هر روز در من می رویید.
همه مرا مقصر می دانستند...با خود فکر می کردند من تو را جایی پنهان کرده ام، در همین نزدیکی.! از درونم بی خبر بودند و از تلاش بی پایانم برای یافتن تو.
اما من هم نمی دانستم...!
من به حاشیه ی ترک خورده ی برگها خیره می شدم و با خود می اندیشیدم تو را کجا جا گذاشتم؟ در کدام خانه و خیابان بودی که ندیدمت وگذشتم؟
حالا اما خیابانها به ناکجا می رفتند، برای پیدا کردنت کوچه ها بی نشان می شدند...باران و برف می بارید و جای پای تو را بیشتر و بیشتر مدفون می کرد...
اما ضیافت آن شب، تنهایی بزرگی بود...پاییز تمام می شد و همه مردم شهر شبی را به ضیافت می نشستند که برای من مرگ انتظاری بی ثمر بود...
یلدا باز هم قاصد خبر مرگ پاییز بود...
ابرها می رفتند...و تمام مرا با خود می بردند...گاه خورشید پیدایش می شد...چشمها را می سوزاند.
همه چیزهای خوب بی تو بد بود...
اما هنوز هم که حرف تو می شود از واژه ها نور می بارد...شقایقها می خندند...دردشان را از یاد می برند.

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود خواهی.
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلیست در حد نا ممکن.نمی بینی؟
ای کاش آب بودم
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
یا نشای سست کاجی را سر سبزی جاودانه بخشیدن
یا به سیراب کردن لب تشنه ئی
رضایت خاطری احساس کردن
می دانم می دانم می دانم
با این همه کاش ای کاش آب بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ئی بودم پاک...
از نم باری به کوه پایه ئی
نه در این اقیانوس ِ کشاکش ِ بی داد
سر گشته موج بی مایه ئی.
"احمد شاملو"
(( آی گلهای فراموشی باغ ،
مرگ از باغچه ی خلوت ما می گذرد داس بدستو گلی چون لبخند
می برد از بر ما...))

مراسم تشيع پيکر استاد روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح از روبری تالار وحدت برگزار می شود.