سرشو بالا کرد و دید روبروش منظره ی یه دیوار آجریه قدیمیه...
سرشو بالا تر برد دیوار تا بی نهایت ادامه داشت...سمت چپ...سمت راست...حتی پشت سرش...هیچ راهی نبود...
خودشم نمی دونست چطوری وارد این حصار آجری شده...ولی می دونست که از اول اونجا بوده...
از وقتی شروع کرده به فهمیدن...همیشه دنیاش همون بوده...
فقط تا حالا و تا همین امروز سرش همیشه پایین بوده و تو این زمین چارگوش دنبال زندگی می گشته...
سرشو که بالا می برد، یه تیکه آسمون آبی در اوج چارتا دیوار دیده می شد...نقش مهمی تو زندگیش نداشت
فقط گاهی طعم حسرت به دلش مینشوند...یا یه تلنگره کوچیک بود واسه اینکه بدونه حقش این چار دیواری نیست...
یا شاید دیدنش روزی انو از اون دیوارا بالا می کشوند...
~~~~~~~
پس از سالها تلاش بالاخره از دیوار بالا رفت...می خواست از این زندون خودشو نجات بده...
دیگه باورش شده بود که جز خودش ناجیه دیگه ای از راه نمی رسه تا از اون زندون آزادش کنه...
بالا رفت...به قیمت زخمی شدن...از دستا و پاهاش خون جاری بود...بارها پرت شد و پایین افتاد...اما او تصمیم خودشو گرفته بود...
برای این کار همیشه به آسمون نگاه کرده بود تا آرزوهاش یادش نره...
دائم به این فکر می کرد که تا به اون آسمون برسه اولین آرزوش برآورده می شه و بعد...پرواز...
پرواز به سوی اونایی که همه ی این سالها در اوج بودن و اونو نمی دیدن...دیگه می خواست رو تنهایی یه خط گنده بکشه...می خواست با آدما زندگی کنه...
~~~~~~~
به بالای دیوارها که رسید...دستش رو رو لبه ی دیوار که گذاشت...بالا اومد...نور چشماشو می زد...به آسمون نگاه کرد...در باورش جایی برای این همه عظمت و زیبای نداشت...
دستاشو باز کرد و آسمونو در آغوش کشید...نفس کشیدنو انگار اولین بار بود تجربه می کرد...
دور خودش چرخید...پاش لغزید...داشت دوباره می افتاد...اما خودشو نگه داشت...
بالا که رسیده بود فقط به آسمون نگاه کرده بود...حالا اما داشت منظره ای رو می دید که دیوونش می کرد...نه...نباید...
تا دور دست ها زمین تقسیم بندی شده ای بود پر از گودالهایی مثل مال خودش...بین هر گودال به اندازه ی یه وجب فاصله بود...
و هیچ کس نبود.
با احتیاط جلو رفت...در گودال بغلی مردی داشت دیوار را با دستان خالی می کند...
خواست صداش کنه...اما صداش در نمی یومد...فقط یه بغض تو گلوش بود...می دونست که اون مرد هنوز به بالا نگاه نکرده...راه افتاد و رفت قبل از این که گریه نذاره...
تو گودال بعدی زنی بود که گریه می کرد...فریاد می زد...و دنبال چیزی بود که بشه خودشو با اون بکشه...زنو می شناخت...
یادشه یه بار که خودش پایین بود زنو بالای دیوار خودش دیده بود...ولی زن چیزی نگفته و رفته بود...
در چاله ی بعد بچه ای بود تنها...مرده بود...از گرسنگی...
هه!...اینبار نمی دونست بخنده یا زار بزنه...گودال بعدی مردی بود که تو چار دیواریش همه چیز داشت! مجلل ترین وسایل زندگی...از این مبل پا می شد و رو اون تخت دراز می کشید...تلویزیون می دید و انگار که هیچ غصه ای نداشت...
بار ها آدم هایی رو دید که در حبس اند و می خندند...به روحیه شون حسادت می کرد...
آدم هایی رو دید که شبانه روز عبادت می کردند...تو چار دیواریشون.
حتی عاشق شد...
اما رسیدن به معشوقش به این معنی بود که تو گودال دیگری اسیر بشه...

~~~~~~~
رو به آسمون دراز کشید و به برنامه های آینده ش فکر کرد...به همه ی آرزوهای قبلیش رسیده بود
او به آسمان رسیده بود...حتی به خیال خودش پرواز هم کرده بود...
اما هنوز تنهایی بزرگترین دردش بود.