تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

 

مدتی است از آنچه می گذرد لذتی نمی برم، حتی بدم هم نمی آید. کاملا بی تفاوت به این زندگی مترسکی ادامه می دهم. با نگاهی احمقانه به همه چیز نگاه می کنم و کم کم از آنچه بودم و باید باشم فاصله می گیرم.

گرفتار یک خستگیه پایان ناپذیر شدم...ناتوان؛ ناتوان در گفتنم، نوشتنم، دیدنم...

در سکوتی حیوانی راه را می پیمایم.

گاهی برای گریز از این وضع درون ذهنم را می گردم و می گردم، آنقدر تا شاید خاطره ای قدیمی و خوشایند پیدا شود که مرا به خود بیاورد.

خاطره هم می گریزد.

تنها تصاویر وعطرهایی آشنا از هرجایی که فکر کنی، با هم آمیخته شده، تار و نامعلوم، در پس ذهنم مانند آبی راکت می گندد.

خاطره ی تاب بازی روبروی غروب دریا، زنده ترینشان است شاید...اما کی وکجا یادم نیست؛ آنقدر ناب بوده که اینچنین حسرت بار یادش می افتم.

عصرهای داغ تابستان...دوستانی که دوستشان داشتم...خنکی فواره های باغچه...آب بازی...امروزهیچ کدام نمانده اند... .

بوی باران...عضو ثابت بیشتر خاطراتم...منظره ی یک محوطه ی خیس و خلوت در یک ظهر پاییزی از طبقه ی هشتم...

با این فکر پرده را کنار می زنم...امروزاما پنجره ای دیگر در روبرویم است با پرده هایی کیپ تا کیپ بسته!...

در خاطراتم حتی خوشحالی هم پیدا می شود...یک صبح زمستانی که برف خیالت را از بابت مدرسه راحت کرده، با همان دوستانی که دوستشان داشتی، چه آدم برفی های خنده داری... .

برفهای امروز تنها نگرانم می کند که دیر به مقصد برسم، مریض شوم، سر بخورم...نه...آدم برفی شاید آخرین فکر باشد.

همه چیز خوب بود شاید عالی بود...آدمهایی که انگار برایم گلچین شده بودند، خوب و دوست داشتنی.

 آن زمان فکر می کردم بدتر از این ممکن نیست اما حالا با یاد آن روزها شاد می شوم.

انگار همه چیز خواب بود،انگار در تقاطعی نابجا، در خیابانی نا آشنا قدم گذاشتم و در مسیر زندگی انسان دیگری به حرکتم ادامه می دهم.

هنوز هم گاهی آنقدر هوس می کنم دوباره در آن دالانهای سبز- که بوی چمن می داد- با تو فرار کنم که راه نفسم می گیرد...

هنوز هم در این خیابان ها که راه می روم آنقدر بو می کشم که ششهایم درد می گیرد، شاید که بویی به مشام برسد تا سالها بعد، یک خاطره شود...

اما با این وضع می ترسم که در آینده در پس ذهنم همین خاطرات کمرنگ بماند و بعد از آن یک خلاء تاریک و ساکت از این سالها... .

                                                 ***    

کاش هنوز هم آن اتاق طبقه ی هشتم که رو به غروب خورشید منظره داشت مال من بود تا وقتی دانه های نارنجی رنگ نور هر روز اتاق را احاطه می کردند من هم از خود بی خود می شدم... .

 

 

 "من که باورندارم اون همه خاطره مرد،عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد"                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 21:47  توسط ستاره خاموش  | 

 

روز پنجشنبه ۱۹/۵/۸۵ مجلس یادبود اکبر محمدی در مسجد النبی واقع در امیر آباد برگزار می شود.

ساعت ۳۰/۱۷ تا ۳۰/۱۹ .                ----------------------------

روز خبرنگار؟؟؟

راستی خبرنگار عزیز سلام! امیدوارم یه روز با هم همکار بشیم...اون روزی که از هیچ بی عدالتی ای نترسیم حتی از مرگ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 21:36  توسط ستاره خاموش  | 

 

اکبر محمدی درگذشت.

اکبر محمدی در پی اعتصاب غذا درگذشت.

اکبر محمدی برای اعتراض درگذشت.

اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت.

آیا اکبر محمدی درگذشت؟؟؟

 

قتل و مرگ طبیعی چندان تفاوتی ندارد؛ لا اقل برای ما که دیگر شنیدن خبر مرگهای مشکوک، متعجب و وحشتزده یمان نمی کند وبه آن خو گرفتیم.

 

این سرزمین من است.

یک خاک مثل هرجای دیگر دنیا...اما من اینجا زندگی می کنم.

سرنوشت، تقدیر و یا هر چیز دیگری مرا اینجا متولد کرده است...که بر حسب اتفاق تاریخ با شکوهی دارد، اما انگار فقط تاریخ با شکوهی دارد.

 

ایران سرزمین من است.

اما برای این حرفها دیگر دیرست...ایران سرزمین من است اما قبل از آن این زندگی من است.

جوانی، دوران غیرقابل بازگشت... ساده نیست هشت سال آن را در زندان بگذرانی...آن هم از نوع اوین!

سهم ما از بدشانسی این قدر نبود...

 

 تا کی حرفهای تکراری(که این هم به خودی خود تکراریست!)

تا کی تلنگر به یکدیگر وتا کی دعوت های بی پاسخ، کشتار نفر به نفر...

همه چیز انفرادیست.

گرفتار افسانه شده ایم، گرفتار خیال های موهوم.

به انتظار کاوه و فریدونیم که این افعی بدوشان را پای در بند دماوند کنند؟ یا در جیبهایمان دسته دسته پر سیمرغ داریم و به آتش زدنشان دل خوشیم؟

دیگر گفتنی نیست.

آنقدر موضوع ناب و تکراریست که سکوت بی خطر ترین راه گریز از تکراراست؛ تکراری که شاید بیشتر از صبرمن و تو باشد.

 

"ما همیشه از یاد می بریم، ما همیشه فراموش می کنیم، ما همان انسانیم که ریشه اش از فراموشیست"

----------

و در آخر برای اکبر محمدی که به آزادی جاودانه رسید.

آسوده بخواب ای یار...ما هنوز هستیم و دیگرانی که خونت را پایمال کنند!

 

" ای سوگوار سبز بهار
 این جامعه سیاه معلق را
 چگونه پیوندی ست
 با سرزمین من؟
 آن کس که سوگوار کرد خاک مرا
 آیا شکست
 در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟"
(خسرو گلسرخی)

"دیگر بزودی تنها خواهیم ماند..."

"محکوم"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 11:41  توسط ستاره خاموش  | 

 

 من و خورشید را هنوز امید دیداری هست

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

   ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...  

    روزی که کمترین سرود بوسه است.   

               و هر انسان برای هر انسان برادریست.

 

روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند

قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس...

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

                    تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

          تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.   

 

روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

       برای همیشه بیایی

.و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم

 

ومن آن روز را انتظار می کشم

 

حتی اگرروزی

 

                 که دیگر

 

                                نباشم...                                                                                                       

-                                                                                                      

-------------------

 

-                 بامداد!

-                 بی تو نفس شعر می گیرد؛

-                 بی تو که شعر برایت یک سره زندگی بود.

-                  

-                 من هم دیروز مثل خیلی ها در اتاق همیشگیم نشستم و شعر خواندم ...

-                 اینبار هم روزی دیگر به دیدارت می آیم

-                 بی بهانه تر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 18:43  توسط ستاره خاموش  |