اینم چون حیفم میاد می بینم یه عده ندیدن می زارم:
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است.....با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای...پرواز را علامت ممنوع می زنید.......با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید......با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
همیشه هراسیده ام از مرگ؛ نه مرگ خودم...مرگ کسانی که بودنشان عادت است و نیاز...آنان که در فکر و خیالم جاودانه اند.
و قلبم چه کودکانه خواهد شکست روزی که این باور قدیمی شکسته شود...که جاودانه هایم بلرزند و در یک لحظه ی پر درد ناپدید شوند.
چه سنگین خواهد شد حرفها و نوشته هایم آن روز...
که شاید دیگر قلمی به دست نگیرم و دهانم را برای فریادی نه، حتی نفسی باز نکنم...و با امید پرواز در حسرت دیدار دوباره شان آرزوی مرگ کنم.
وعده ی دیدارشان در پشت مرزهای مرگ ، چه شیرین خواهد کرد مردن را... .
***
گفتی که متاسفانه در این 35 سال، کارنامه هنری ات پر از درد و غم و رنج بوده...
گفتم مگر می توانست جز حقیقت صدایت چیزی دیگر بخواند؟
مگر حقیقت غیر از آن چیزی بود که خواندی؟

شما آدمهای اطرافم این گونه نبودید...غریبه شدید؛چهره ی هیچ کدومتونو نمی شه در یک حالت ثابت به خاطر سپرد. مدام در تغییرید...
با هیچ کدومتون نمی شه همیشگی شد...
تا یه حدی بیشتر نمیشه باهاتون حرف زد...
تا یه حدی بیشتر نمی شه بهتون نزدیک شد...
تا یه حدی بیشتر نمی شه بهتون عادت کرد.
شما آدمهای اطرافم با لجاجت عجیبی اصرار به ادامه ی زندگی دارین؛حالا مهم نیست چه جوری.مدام در تغییر هستید اما حاضربه تغییر خود نیستید.
شما سانسی عمل می کنید...گاهی می شه دوستون داشت، گاهی میشه ازتون متنفر شد...
ولی کم می شه عاشقتون شد؛
و اینکه همیشه کاری می کنید که دوستی به نفرت تبدیل بشه، خیلی زودتر از آنچه که باید... .
شما آدمهای اطرافم به طورعجیبی خود خواهید...به شما نمی توان گفت که کدام فکر و عقیده درست است و کدام غلط... ولی شما مدام در حال توهین به عقاید دیگرانید؛دیگرانی که اگرچه کم اند ولی عقیده و تفکرشون محترمه.
شما دو نوعید: یا بزرگید یا کوچک...کوچکهایتان را می توان دوست داشت، اگر حوصله ای مانده باشد یا وجدانی که راضی به شکستن دل معصومشان نباشد...ولی کاش این کوچک های معصوم هیچ گاه بزرگ نمی شدند که بخواهند مغرور شوند.
حسادت بیمارتان کرده وحسادتان به دیگران را دیگر حتی مخفی هم نمی کنید...دیگرطوری شده که حتی پدر و مادرهم به فرزندشان حسادت می کنند و فرزند به دوستانش.
محبت هایتان را دوست ندارم...
دوست دارم همیشه با من همانی باشید که در چشمهایتان می بینم...به خودتون زحمت از بر کردن این همه دیالوگهای سخت و طولانی را ندهید...هر چه باشید و هر چه نقش بازی کنید من شما را زودتر خواهم شناخت.
و...
بدترین و بزرگترین مشکلتان این است که آدمهای زندگی مرا تشکیل می دهید.
