تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

 

چه نفس های دردناکی ... دیگر نه طاقت این نفسها هست، نه طاقت این تپشهای قلبم؛ که هر دو جز تکرار چیزی را تداعی نمی کنند.

به چه زنده ایم؟...

تمام سعیم بر این است که زندگی را جدی نگیرم،شاید که آسان تر شود.اما انگار هیچ کس احتمال این را نداده بود که کسی زندگی را جدی نگیرد...نمی شود،جور در نمی آید.

***

نمی دانم آیا بدتر از این هم ممکن است؟چه کسی می خواهد و بی وقفه تلاش می کند زندگی به کام مردمان تلخ شود؟

از فردا تو دیگر مال خودت نیستی(تا قبل از این هم نبوده ای)...از فردا تو دیگر فکر نداری، دیگر حق انتخاب ساده ترین چیزها را هم نداری؛ دیگر آنها هستند که به تو خواهند گفت که چه ما می گوییم...و اگر از سر حق نپذیری راه های بسیاری دارند.

چه کسی می داند که در این روز و شب هاجز درد نان و نفت و انرژی هسته ای، درد دیگری هم گریبان این مردمان را گرفته؟ کدام مملکت پرادعایی به حق تک تک مردم این سرزمین توجه دارد و از اجرای حق در آن با خبر است؟

خیلی کثیف تر از آن است که احساسش می کنیم؛ در آن غرق شدیم، گاهی می گوییم بد است اما یادمان رفته که فا جعه است.

از فردا با حیوان اگر در خیابان باشی جریمه خواهی شد...پس بهتر است حیوان خانگی ات را با دستان خودت بکشی قبل از آنکه به دستان کثیف و بی رحم دیگری آلوده شوند.

از فردا باید جواب پس بدهی، باید تظاهر کنی به آنچه نیستی و می خواهند که باشی...

به کدامین کتیبه ای نگاشته اند که مردمان را قلاده ی اندیشه ببندید و دورشان حصار عقیده بکشید؟؟

از فردا زنان و مردان نا آشنایی را خواهی دید که مثل بختک بر زندگی ات می افتند و به فکر خودشان هدایتت می کنند...هدایت به ناکجای ذهن و افکار غریبشان.

چه می شود کرد که معنی آوازمان ته بن بست داد کشیدن است و بس؟؟...

از فردا باید به نوعی دیگر هم تاوان آزادی پس بدهی، از فردا حبس ها نوعی دیگر خواهد شد و شلاق ها آماده ی نوازش تن جوانان است تا با کینه ی دل آینده ی سرزمینشان را رنگین کنند.

از فردا بیرون از خانه که می روی، نه می توانی به آواز قناری ها گوش دهی و نه به غروب خورشید خیره شوی...باید تلاش کنی همه ی حواست جمع باشد و چشمانت در مداری بچرخند و بچرخند تا ماشین سبز رنگ را ببینند و تو بترسی.

***

کاش دورانی برسد که در آن هیچ کس مجبور نباشد دین خود را، بزرگترین خصلت درونی خود را نقش بازی کند؛

کاش برسد آن روزی که آدمی پیدا شود جز این قوم بیگانه ی کوته فکر، تا از درد و رنج قوم خود با او بگویم... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:28  توسط ستاره خاموش  | 

باید اشکهایم را ببینند تا بفهمند که گریه می کنم،توانایی درکی عمیق تر را ندارند...            

تنها در تابستان شاید سردی دستان منجمدم را حس کنند که گرمای مطبوعشان را بهم می زند...و نمی فهمند که سردی آنها در اختیار من نیست.

***                                                                                                                                   من اما، در سرزمین های دلخواهم راه می روم و به هنگام غروب...                                     

تنها...تنهای تنها.                                                                                                               

شاید چون هیچ کس نخواهد فهمید که چه می گویم .                                                        

تنها می دوم در دشت نارنجی رنگ غروب،سکوت را آواز می خوانم که چه زیبا باد مرا در آغوش می گیرد...                                                                                                          

شاید مجبور بشوم در بدترین شرایط، در فصولی ناملایم به آنجا بروم، تا کسی نباشد که تنهاییم را بهم زند.  

(که استثنا ًاین بارهم مطبوع است ،هم از سر ناچاری...)

شاید تو هم بخواهی با من بیایی...به من قول می دهی خواهی فهمید که چه می گویم...و با من می آیی بی آنکه بدانی تمام فکرم وجود توست که در کنارم راه می روی،با فاصله ای ثابت...نه دور می شوی نه نزدیک...وهمین که نمی بینم در این زیبایی غرق شوی مرا آشفته میکند.                                                                                                                                     با آنکه تو قول داده بودی... 

وکاش مرا ببرند از اینجا بر فراز آسمان...این پرندگان بلند پرواز...هر چقدر بخواهند به آنها پول خواهم داد...شاید هم به ازایش دانه ی گندم.

در این سرزمین دلخواه هیچ زمانی وجود ندارد جز غروب.                                                   اینجا همیشه غروب است،همیشه باد می آید و همیشه شقایق ها هستند...که می رقصند در باد.

...و هیچ انسانی نیست که مرا برنجاند.

***

اینجا که این جماعت حرف مرا نمی فهمند؛

شاید آنجا بگویم حقیقت را...

فریاد بزنم حقیقت را...

سکوت بعد از آن احتمالاً تاییدش می کند؛

یا شاید هم انعکاسش جواب من باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 22:41  توسط ستاره خاموش  | 

 

به دلیل کمبود جا در سالن میلاد ونبودن سالنی با گنجایش بیشتر در تهران، کنسرت داریوش تا اطلاع ثانوی لغو اعلام شد.

 

(هی خدا!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:31  توسط ستاره خاموش  | 

 

 

حیف نیست؟!؟!

حیف نیست این بوی دلچسب شکوفه،توی تازگیه یه صبح بهاری که به طرزعجیبی آسمونش پاکه وآبی؟...

حیف نیست نفس عمیق بالای یه کوه...و به دنبالش فریادی ازسرشادی؟؟؟

حیف نیست قرمز این شقایق های صحرایی؟ حیف نیست آبی دریا... صدای موج؟؟؟

حیف نیست دوستی وعشق؟...

حیف نیست حس خوش آزادی...آزادگی؟؟

حیف نیست لمس فروریختن قلب از عشق؟...

حیف نیست آتش گرم وجودی دیگرکه درکنارت گرم می جوشد؟...

حیف نیست که باشند اینها وتو درمیان یک تیرگیه تیره وتارپنهان مانده باشی در شب…تنها وغریب.

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 21:46  توسط ستاره خاموش  | 

یاد خاطرات دوماه پیشم می افتم از دبی ، ازمدینه آرنا، هتل میناالسلام...سالن کنسرتش که اون شب بد جوری خالی بود...شاید اگه در روزی که باید، می بود...شاید اگه کنسرت لغو نمی شد، یا اگه دو ماه جلوتر...اونوقت منم واسه ورودت دست می زدم و ازسر شوق گریه می کردم و...طلسم بلاخره شکسته می شد، توی یه چنین روزی، شاید طلسم شکسته می شد... .

شاید من، یا شایدم تو به نیابت از همه مون توی اون سالن بودیم...سالنی که بیش از هر شبی زیباست امشب... شاید اگه اون شیخ عرب نمی مرد الان...دفعه ی بعد به چه بهانه ای؟

من و تو حتی واسه کنسرت رفتن هم طلسم شدیم...این دوری بوی غربت می ده... .

***

ولی تو، ای محبوب ما...بوی خلیج همیشگیه فارس را می شنوی؟...بوی ایران را؟ حتی فکر اینکه این روزها در همسایگیه ما هستی هم زیباست...

وقتی می دونی که در چنین شبی می تونستی به بزرگترین آرزوت برسی، اونوقت می فهمی که چقدر نامردیه که باید تو ترافیکای تهران به مراسم عید دیدنی بپردازی... .

 

هرچند که یاد گرفتم که هیچ وقت چیز زیادی از زندگی نخوام، ولی در این یه مورد...نمی دونم...

 

شاید چون دفعه ی اول نتونستم باور کنم که دیدنت حقیقت داره اینطور شد...شاید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 20:6  توسط ستاره خاموش  | 

قناریه کوچکی جلوی پنجره ام می خواند...طفلک تاره هم از راه رسیده بود، خسته بود... ولی خوب، ذوق وشوق بهار را داشت، باید می خواند.

 

 فصل جدید میاد و من هم چنان تو را دارم...هرچند دوراما همین جا در کنارم

 فصل جدید میاد با همه ی زیبایی های تکراری، اما هنوز خوبش...

حال وهوای تازه و تجربه ی نو با تو بودن، با صدای تو بودن...

 باز هم تازه و نو، بعد ازاین همه بهار...

خوشحالم و مشتاق برای لمس این حس تکراری و تازه... .

                

                                       

سال ۷۰۲۸ آریایی، ۳۷۴۴ زرتشتی، ۲۵۶۵ شاهنشاهی و۱۳۸۵

 

خورشیدی به همه مون تبریک... .

 

 

( بیاین حداقل اگه کاری نمی تونیم بکنیم ، امید وار باشیم که سال ۱۳۸۵ اونطور که همه فکر می کنن نباشه و چیزای بهتری برامون داشته باشه.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 15:30  توسط ستاره خاموش  |