تبليغاتX
خواب خوب بی قفس بودن...

نمی دونم تا حالا این درد رو کشیدی، توی مملکتی زندگی کنی که وطنت به حساب بیاد، به گذشته هاش افتخار کنی، آدماشو هم وطن خودت بدونی(!)...

اما نزدیک ترین آدمای اطرافت، خانواده ت، رفقات، حتی یه چیزی دراعماق وجود خودت...همه تو فکرترک این به اصطلاح وطن باشن؟ بزرگترین دغدغه ی زندگیشون پیدا کردن یه راه واسه رهایی باشه؟

***

تو می تونی این غمو به تصویربکشی؟...می تونی روی کاغذ بیاری؟...می تونی به این آدمها بفهمونی؟ غم ما آدمهای بی سرزمین تر ازباد رو، که نمی دونیم تو آینده به کجای این دنیا باید تکیه کنیم...(تو فکرمی کنی من دارم اغراق می کنم؟؟؟)

ببینم این سرزمین واسه تو هم غریب می زنه؟ واسه من که آره...آدماش، قیافه ها و افکارشون. نه، این اونی که باید نیست.

(شک دارم که کورش ماله این ورا باشه!...نه بابا،آشیون سیمرغ این طرفا نبوده!)

نمی دونم، آره من هیچی رو نمی دونم!...

نمی دونم که تو هیچ وقت مزه ی یه انتظار تلخ رو چشیدی یا نه؟ انتظار برای چیزی که سرنوشت منو تو و تو و تو رو مشخص می کنه...انتظار برای تصمیم نهایی آدمایی که ازشون متنفری، اما ظاهرا راه حل آخرینن. یا رها می شیم و با آزادی تو کشورمون زندگی می کنیم، یا رها می شیم اما دیگه زندگی نمی کنیم...

با همه ی اینا بازهم((دلم می سوزد ازباغی که می سوزد)) بد جوری هم می سوزد.

یه عزیزی می گفت((نمی خواهم نا امید باشم))

من هم نمی خوام، اما توفکر می کنی الان زمان اینه که من به تو بگم برخیز؟! الان دیگه؟؟

کاش یه پرنده ی مهاجربودیم...بی وطن، بی عشق به وطن، دور از زمین، تو آسمون بی مرز...

اینجوری راحت تر بودیم، نبودیم؟

 دیگه وقتشه برم سر یه قله ی بلند...نه اورست، خیلی فراتر...می خوام تنمو بسپرم به دست باد شرقی...نه، فرقی نداره، شایدم غربی. تا ذره ذره ی وجودمو ببره، هر ذره شو توی یه دیاری رها کنه...تا دیگه دغدغه ی وطن نداشته باشم.

((بچه ها این پرچم خیلی قشنگ، پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ، هم نشان از صلح دارد هم زجنگ...خارچشم دشمنان چشم تنگ...افتخار ما به آن بی انتهاست))

نه، چیزی از افتخارما کم نشده...اما می ترسم روزی برسه که جز خاطره چیزی برای افتخار نمونده باشه...

یاُس می دونی چیه؟ گرفتار مبهمشم...

شاملو می گفت((همه ی هراس من مردن در سرزمینی ست که درآن مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد))

متاسفم شاملوی عزیز، که هراس ات به حقیقت پیوست...

چرا آزادی از من و تو گریزونه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 19:33  توسط ستاره خاموش  | 

 

شبایی که مهتاب یادی از مردمان زمین می کنه و تا صبح همرازاونا می شه،

تو این شبا بی هیچ دلیلی، بی بهونه...

 

روزهای گرم با خورشید تا غروب همدم، تا طلوع هم یاد،

تو این روزا بی هیچ دلیلی، بی بهونه...

 

روی خاک اینجا،خاک خشک خسته قدم زدن...هم صحبت با خاک، حتی خاک غربت،

روی این خاک بی هیچ دلیلی، بی بهونه...

 

توی ساحل آبهای آزاد

با یاد آزادی...

 

با این پرنده های مهاجر،

که بین امواج غرق می شوند در نگاه من...و

دوباره به پرواز در می آیند.

 

بی هیچ دلیلی، بی بهونه...

 

                                   به یاد توام، ای فاتح غم وتنهایی من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 18:46  توسط ستاره خاموش  | 

می ترسم بمیری و من خبردارنشم.می ترسم طوری بمیری که حتی جرأت نگاه کردن به جنازه تونداشته باشم،

 چه برسه به این که بخوام تو بغلم بگیرمت وببوسمت...

 

                                                * * *

جای خون رو کلاویه های پیانو می مونه...ولی من تو رو نکشتم.

کیه که باور کنه؟

حالا منو گرفتن به جرم به قتل رسوندن معشوقم...مسخره نیست؟    

این ته سیگارا، این گیلاسای نیمه پر،این ته مونده ی یه شام دو نفره...

من و تو با هم بودیم تو آخرین لحظه...

پنجره ها که شکست شمعا خاموش شد وبعد...تو تو آغوش من بودی...دستای خون آلود من...نمی دونم چرا؟

قرار نبود اینجوری بشه، قرار بود امشبو با من بمونی، با من بخوابی.

نغمه ی پیانو...

تو تاریکیه مطلق انگشتای خونیه من راهشونو خوب بلدن...

تا در سوگ توآهنگ غمگینی بنوازن.

من تو رو کشتم؟...آخه واسه چی؟

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 20:30  توسط ستاره خاموش  |