روزهایی دیگر...
آن روزهایی که دیگر به یاد ندارم ظهر های همیشه پاییزی دوشنبه را...
...
به یاد نخواهم آورد، اما بی شک
برای دوشنبه هایی که به یادم نمی آیند...
دلتنگ می شوم ،برای دوشنبه هایی که...


چرا بارون نمی یاد...؟
چرا این شهر انقدر کوچیک و تنگه؟
چرا این اوتوبانای لعنتی تا این حد خاکستری و غم زدن...؟
چرا بارون نمی یاد...؟
لعنتی، مگه اردیبهشت نیست؟پس چرا هیچ تلاشی نمی کنه؟
دیوار تنهایی محکم تر از هر لحظه پابرجاست...
" انگار برنخواهند گشت روزهای خوب آدمیت..."
انگار این روزگار جدیدمه، این آدم آهنی خرفت...
این مصلوب ساعت؛ دقیقه ثانیه...
محبوس چیز مزخرفی بنام " برنامه "...
و دور تسلسل...
وای!
چرا بارون نمی یاد...؟
که بشکنه تصویر منجمد این روزای منفورو...
این روزهایی که به چیزی شبیه صفحه ی روزگار میخکوب شدم و می گذرن...
می گذرن تصاویری که واسه رسیدن بهشون دست و پا می زنم اما...
دستها...
پا ها...
میخ ها...
( شکنجه ای مضاعف!)
چرا بارون نمی یاد...؟!
میلادش مبارک...
" به یاد مهر تو...
ای مهربان تر از خورشید...
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
پرنده ها به تماشای بادها رفتند..."